امشب چقدر دلم برای تو تنگ است.
در میان چاله های تاریک افکارم، دنبال خاطراتی که با تو داشتم می گردم روز های گرم تابستان، در کنار بدن ِ خنک ورنجورت چه آرام می نشستم.
امّا غوغای درونم هرگز آرام نمی گرفت
هیچ می دانی که با تو وداع کرده بودم؟؟! امّا اکنون این منم که برایت می نویسم؟؟
این بار بی پروا و سبک تو را می خوانم از درون قلبم، می نویسم برای تو ای معشوق خسته !!
به من بگو که چرا باغ چشمانت بارانی بود؟ وقتی که صدای قدم های وداع را از میان قدم هایم شنیدی؟!!
دلم برایت تنگ است در حالی که تو نیستی
.
من دیدم اندوه بزرگت را از میان خواب های طلائي ام و گشتم به دنبال روح غمگینت در میان خانه های بلند و بدون پنجره ایی که در خواب می دیدم. تو چی ؟ آیا
آمدی؟ آیا درب خانه ی قلبم را کوبیدی؟؟
من هنوز همان پری ام، امّا با بالهای شکسته و با چشمانی خیس که می نویسد بر روی بال های شکسته اش !!!
ولی اکنون بدون هیچ دلیلی در این شب عجیب از تو می نویسم!!
از تویی که نیستی و گم شده ای در شلوغی رویاهای خوب و بد من و نمی دانم، شاید گم شده ای در میان روزهای زندگی ات.
امّا بعد از این همه
نمی دانم که آرزوی دیدنت را داشته باشم یا شب های دلتنگی ام را؟؟؟
امّا این را خوب می دانم که داشتن یاد ِ باغ سبز و خیس چشمانت برایم کافی است.
شاید این نوشته وداعی بود برای جدایی ام از تو و یا شاید پیوندی بود دوباره!!
وداعی که من را به تو نزدیک تر از همیشه کرد و در عین حال دور تر و دور تر...

دلمو دادم به تو،تا (ما) بشیم
دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم
دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم
دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی
دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری
دلمو دادم به تو،تا احساسم رو گم نکنم
دلمو دادم به تو،تا آرزوهام بشی
دلمو دادم به تو،تایکی بشیم
دلمو دادم به تو،تنها تو
دلمو دادم به تو،
تنها تو...
تو..

کسی سرزده میآید
در دلت جایی برایش خالی میکنی
و همه میرنجند از اینکه جایشان تنگ شده
بعضی حتی رهایت میکنند و میروند
کسی سرزده میآید
صفای مجلسات میشود و قبله نگاهات
چشمهایش آئینه آینده،
و حرفهایش مرهم زخمهای کهنه
کسی سرزده میآید
از قصه آمدن میگوید،
و از افسانه ماندن
کسی سرزده میآید
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان میکنی
و چشمهای آسمان را میبندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی

در دلم آرزوی آمدنت می میرد
و میان من و تو فاصله جا میگیرد
من در این دشت جنون تنهایم
من از این فاصله ها بیزارم
و دراین گستره فاصل ها می میرم
من میان شب و روز
در تن خشک زمین
من میان صحرا
و میان جنگل
همه جا یکه و تنها
خسته از جور زمان
با تنی خورده به جان زخمی چند
میزنم بانگ که وای
هستی ام رفته بباد
ضجه ام را که شنید ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
قصه آمدنت باد هواست
با تو بودن دگرم چون رویاست
نفسم می گیرد
می گشایم نفسی پنجره را
تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط : عـــادل



